من نمیدونم چرا durkheim به انگلیسی یک جور نوشته میشه،
اما به فارسی پنج جور: دورکیم، دورکم، دورکایم، دورکهایم، دورکهیم.
تازه مورد اول و دوم، هر کدوم دو جور تلفظ میشه.
جامعهشناسی اسلامی
طرفداران جامعهشناسی اسلامی، غالبا کار خود را با اشاره به ”نقش علوم انسانی در زندگی انسان، تکامل و سعادت او و تحولات جامعه“ آغاز میکنند و ضمن اشاره به ”شکل گرفتن علوم اجتماعی در فضا و زیربنایی کاملا متفاوت و در بسیاری موارد متضاد با بینشهای درست و مورد قبول اسلام و جامعهی انقلابی-اسلامی ما“ که از جمله ویژگیهای آن ”حاکمیت بینش مادی، برچسب غیر علمی زدن بر کلیه حقایق عقلی و دستاوردهای گرانبهای وحی، و نیز نظریههای قالبی شرقی-غربی“ است از لزوم تحول بنیادین در این حوزه سخن میگویند.
از نظر آنها ”محور سلطهی استکبار بیش از هر چیز نظام دانشگاهی بوده است“ و ما باید از ”استعمار فرهنگی“ رها شده و به ”استقلال فرهنگی“ برسیم که این زمینهساز ”استقلال در دیگر ابعاد جامعه“ نیز میباشد. آنها برای تحول بنیادین در علوم انسانی و اجتماعی بیش از هر چیز به ”نقش عظیم روحانیت“ تاکید میورزند چرا که ”اسلام عمیقتر از همه جا و از همه مکتبها راجع به امور انسانی و امور تربیتی مطلب دارد و متخصص این امر باید از حوزههای علمیه آورده شود“. در قرآن و روایات به صراحت ”دعوت به مطالعهی جوامع، بیان سنتهای الهی-اجتماعی، پرداختن به تاریخ جوامع، اهمیت دادن به زندگی در جامعه، وضع قوانین اجتماعی و مسائلی از این دست“ آورده شده است.
هدف آنها ”شناسایی نگرشها و برداشتهای جدید نسبت به انسان و جامعه است تا شاید در پرتو آنها راههایی برای تکمیل جامعهشناسی موجود یا جایگزین کردن جامعهشناسی دیگری میسر شود“. چرا که ”گرچه در آغاز رنسانس تصور میشد که علوم تجربی باید از هر نوع متافیزیکی جدا باشند، اما امروز میدانیم که این کار نه منطقا مطلوب است و نه عملا ممکن“. ”جامعهشناسی هم خود صاحب پیشینهای است که به صورت اصول موضوعه یا مفروضات زمینهای و حوزهای مطرح شده است“ و فقط“دقتی که در این ارتباط باید رعایت شود داشتن متافیزیک صحیح و مناسب با تحقیق علمی و به کارگیری یا استخراج ارزشهای سازگار و هماهنگ با جریان و نتایج تحقیق است. این تاثیرپذیری هیچ ربطی به علمی بودن یا علمی نبودن ندارد، یعنی ما میتوانیم دو نوع جامعهشناسی کاملا متفاوت با مفروضات مختلف داشته باشیم که علمی باشند“. برای رسیدن به این منظور ”ادیان الهی و ادیان به طور کل، میتوانند منبعی معرفتی درباره انسان و جامعه در نظر گرفته شوند“ زیرا ”انبیای الهی از آن نظر که هدایت انسانها را به عهده داشتهاند به یقین ملاحظات نظری خاصی درباره انسان و زندگی اجتماعی او داشتهاند“.
اما این مفروضات زمینهای متفاوت چیست؟ به عبارت دیگر این مبادی تازه که میتوان جامعهشناسی تازهای را بر مبنای آن برقرار کرد کدام است؟ یکی از آنها قائل شدن به
ارتباط پدیدههای اجتماعی با عوامل ماوراء طبیعی است. ”آنچه در جهان طبیعت به طور عام و در جهان اجتماعی به طور خاص میگذرد با پدیدهها و عوامل غیراجتماعی و غیرطبیعی ارتباط داشته و از آنها تاثیر میپذیرند“. شاهد این قضیه، اغلب داستانهای مثنوی مولوی است که در آن ضمن پذیرفتن نظام اسباب و مسببات، همیشه خاطرنشان میشود که این نظام اسباب و مسببات به عنوان علل قریب عمل میکنند و تحت تاثیر عوامل غیرمادی قرار دارند.
مورد دوم در نظر گرفتن عقلانیت کلگرایانه است. ”رفتار اکثریت مردم رفتاری عقلانی است؛ بدین معنا که حسابگرانه و به دنبال منفعت مادی و در کنترل عقل جزوی است. از این رو و به این معنا میتوان رفتار انسانی را رفتاری عقلانی نامید. عقل جزوی منطق خاص خود و قابلیت پیشبینی دارد؛ لیکن حد و مرز آن امور دنیایی است. عقل جزوی با این فرض که دیگر عقول نیز مانند او عمل مینمایند با تعمیم منطق خاص خویش میتواند پیشبینی کند که عملکرد دیگر عقول در وضعیتی خاص چگونه خواهد بود“. اما ”حوزه اختیار انسان محدود است“. عقلانیت حاکم بر جهان، عقل کلی است و از دریچه عقل جزوی نمیتوان آن را پیدا کرد.
در رابطه با این تلاشهای برای رسیدن به جامعهشناسی اسلامی ذکر سه مطلب مهم است. اول اینکه به نظر میرسد عرصهای که آنها مایل به مطالعهاش هستند، نه عرصهای محدود که کل جهان هستی است. ”در اینجا حیرت بعد از حیرت است و همهی ذرات عالم در یک طرح عظیم هدفدار نقش خود را ایفا میکنند“ و در میان تمام سببهای مختلف در نظام هستی ”بعضی محرم عقل بشر عادی و بعضی محرم انبیا هستند“. از نظر آنها ”روابط علی محدود بیانگر بخشی از واقعیت است، لیکن اصل واقعیت فراتر از اینهاست“ و ”مثله نمودن واقعیت ما را از درک صحیح حقایق محروم میسازد“. اما سوال مهم اینجاست که حال که تجربه حسی نوعی جزءنگری مخرب است و باید دید کلگرایانه به جهان هستی داشت -جهانی که در آن حیرت و رازآلودگی حرف اول را میزند- پس حاصل این معرفتشناسی چه خواهد بود؟ کدام تحقیق و پژوهش را میتوان با این معرفتشناسی سامان داد؟ ابزار تحقیق در این نگاه عامگرایانه و لاهوتی چه خواهد بود؟ درک واقعیتهای زندگی اجتماعی چگونه ممکن میشود؟
دوم اینکه نسبت این برداشتها با جامعهشناسی علمی و تجربی متعارف چه خواهد بود؟ هر چند استفاده از واژههای عقل کلی و عقل جزوی، شاید نشاندهنده این باشد که این نسبت، نسبت جزء و کل است؛ یعنی دستاوردهای جامعهشناسی متعارف میتواند جنبههای زیادی از زندگی روزمره را نشان دهد اما نگاه تقلیلگرای تجربی و عینی آن، از درک کلیت زندگی انسان عاجز است و برای درک این کلیت باید نگاهی معنوی و خداشناسانه به زندگی انسانی داشت. اما به سان قصهی ”فیل در تاریکی“ مثنوی، عقل جزوی به علت همین جزئینگری خود میتواند کاملا گمراه باشد و به بیراهه برود، پس این نسبت به طور کلی نسبت تباین و تخالف خواهد بود. هرچند طرفداران جامعهشناسی اسلامی، روششناسی جامعهشناسی غربی را زیر سوال نمیبرند؛ اما جامعهشناسی را در جایی که بخواهد برای پاسخهای موجود برآمده تعلیمات اسلامی، پاسخ تازهای بیابد محکوم میدانند.
سوم اینکه منتقدان غربی جامعهشناسی در طول یک قرن گذشته، هرچند کار خود را با حمله به جامعهشناسی مرسوم آغاز کردند، اما نهایتا خود، نظریهای جامعهشناسی ارائه دادهاند به طوریکه در کتابهایی که تحت عنوان کلی نظریههای جامعهشناسی به چاپ میرسد از این نظریات (مثل مکتب فرانکفورت و جامعهشناسی انتقادی) هم نام برده میشود. اما انتقادهایی که در ایران، تحت عنوان جامعهشناسی اسلامی به جریان رایج جامعهشناسی جهان (به تعبیر آنها جامعهشناسی غربی) صورت گرفته است، اساسا توان آن را که جامعهشناسی جایگزینی ارائه بدهد نداشته و تماما بیرون از جامعهشناسی مانده ولی نسبت به آن منتقد است. پس
شاید بهتر باشد که آنها از عنوان جامعهشناسی دست بردارند و دانش خود را تحت نامی دیگر عرضه کنند.
توضیح: قسمتهای داخل گیومه از کتاب ”درآمدی به جامعهشناسی اسلامی 1 (دفتر همکاری حوزه و دانشگاه)“ برداشت شده است.
| رای: |
at
11/14/2009 09:07:00 AM
1 نظر
برچسبها: جامعه شناسی
پایان قصهی ما نیز میرسد کم کم
فکر بهاری و پاییز میرسد کم کم
گلهای تازهی این باغ سبز روییده
آوخ که فصل بلاخیز میرسد کم کم
آن روزهای گرم و پر از آرزو گذشت
ایام سرد و غمانگیز میرسد کم کم
رویای صبح شکست و غروب میآید
کابوسهای وحشت ِ شبخیز میرسد کم کم
تدبیر چاره کن که نگاه وطن به توست
سلطان تو خوابی و چنگیز میرسد کم کم
رحمی نمیکند به دل چاک چاک ِ ما
شمشیر و تیغ و سنان... تیز میرسد کم کم
آواره کنج قونیه ماندم به بوی او
آن شمس حق که ز تبریز میرسد کم کم
چشمان او سرآغاز هر خرابی بود
پایان قصهی من نیز میرسد کم کم
| رای: |
at
11/12/2009 01:24:00 PM
4
نظر
برچسبها: شعر
ما تنها یک بار خود را کنار آزادی یافتیم و آن هم روز خاکسپاریاش بود...
ــ مارکس
| رای: |
at
11/11/2009 11:31:00 AM
0
نظر
برچسبها: دیگران
تأملاتی در جامعهشناسی 9
دورکیم گرایش مشخصی داشت که از جامعه به عنوان
یک هستی همگن سخن بگوید. به عنوان
مثال، دورکیم در جامعهشناسی دین خود در هیچ جا به این امکان نپرداخت که عقاید
دینی، ایدئولوژیهایی هستند که به توجیه تسلط بعضی از گروهها بر گروههای دیگر کمک
میکنند. از این رو، برداشتی که در آثار
ماکس وبر درباره جامعهشناسی دین کاملا به
چشم میخورد و بنا بر آن عقاید دینی منافع مختلف گروهی را حقانیت میبخشند، کلا از
نظریه دین دورکیم غایب است. این انتقادی است که هم
گیدنز و هم
آرون به دورکیم وارد
کردهاند.
آرون میگوید: دورکیم جامعه را به یک معنا به عنوان محیط اجتماعی موجود تعریف میکند که عامل
تعیینکننده دیگر نمودها در نظر گرفته میشود. ولی چه چیزی محیط را تعیین میکند؟
دورکیم به حق تاکید میکند که نهادهای گوناگون همه مشروط به سازمان جامعهاند. هر
نوع اجتماعی دارای نوع خانوادگی، نوع تربیتی، نوع دولت، نوع اخلاق خاص خویش است.
لکن گرایش دورکیم این است که محیط اجتماعی را یک واقعیت تام بپندارد، در حالیکه
محیط اجتماعی یک مقوله تحلیلی است نه یک علت نهایی. محیط اجتماعی، که نسبت به یک
نهاد خاص در حکم علت است، از لحاظ دیگر، چیزی جز مجموعه خود نهادهایی که محیط
اجتماعی قرار است آنها را تبیین کند نیست. دورکیم غالبا چنان سخن میگوید که گویی
جامعه یک واحد مسدود، بسته در خود، و دقیقا تعریف شده است. باید به جای مفهوم
جامعه، به عنوان وحدت کامل و تام، مفهوم گروههای اجتماعی را که در داخل هر جامعهی
پیچیدهای با هم به سر میبرند قرار داد.
گیدنز هم در این مورد میگوید: هرچند دورکیم به مسئله تعارض میپردازد اما همواره گرایش داشت که تعارضها را در
قالب تقابلهای فرد و جمع در ذهن تصور کند نه تقابلهای گروههای ذینفع در نظام
سلطه و انقیاد. این برداشت که جامعه را میتوان به صورت نظام گروههایی تصور کرد که
پیوسته با هم در تنش هستند با دیدگاه وی که جوامع را کلهای یگانهای میپنداشت،
بیگانه بود. تعارض یا تقسیم منافع میان گروهها، تنها به صورت پدیدهای در مراحل
گذار در تحول اجتماعی تلقی میشود که در آنها سمتگیری عملکردها به طور موقت از
تعادل خارج شده است. در آثار دورکیم از دستورات دینی و به طور کلیتر از هنجارهای
اخلاقی چنان بحث شده است که گویی تنهای نوعی تفسیر از سوی اعضای جامعه برای آنها
میسر است. ولی مجموعهای از نمادها و قواعد واحد، نظیر آنچه در جزمیات مسیحیت وجود
دارد، میتواند موضوع تفاسیر گوناگون و متضادی قرار گیرد. تفسیرهایی که احتمالا به
مبارزات گروههای ذینفع متفاوتی گره خوردهاند.
اگر بخواهیم از اندیشهی دورکیم به اندیشهی
مارکس پل بزنیم، این دقیقا
نقطهای که میتوانیم کارمان را از آنجا شروع کنیم. مارکس جامعه را نه در وفاق که
در تضاد میدید.
| رای: |
at
11/07/2009 11:30:00 AM
0
نظر
برچسبها: جامعه شناسی
انتظار
باید تمام آمدنت را قدم زنم
پشت سکوت از غم دیوانه دم زنم
باید میان قصهی "افسوس" و "ناگهان"
یک یک لغت بکارم و شعری رقم زنم
رنگین کمان ِ
جعلی اگر آسمان گرفت
سنگی میان شیشهی رنگین غم زنم
باید که ریتم تازه بگیرم ز شوق تو
دام دام دارام بگیرم و دیم دیم دیرم زنم
مَن مَن نمیکنم که در این راه بایدم
از لوح سینه واژهی "مَن" را قلم زنم
حال تمام اهل زمین و زمانه را
باید ز بس که نام "تو" گویم، به هم زنم!
سخت است انتظار و نشستن به راه تو
باید تمام آمدنت را قدم زنم
| رای: |
at
11/06/2009 09:47:00 AM
0
نظر
برچسبها: شعر
سعادت
ما اکنون در معرض بسیاری از دردها قرار داریم که انسانها در گذشته نمیشناختند و
هیچ معلوم نیست که تعادل خوشیها و دردها به نفع ما بوده باشد. گرچه انسان وحشی
هنوز خوشیهایی را که زاییدهی یک زندگانی بسیار فعالاند نمیشناسد، اما در عوض در
معرض اندوه و ملالی هم که بسیاری از جانهای فرهیختهی ما گرفتار آنند نیست؛ زندگی
او آرام و بیدغدغه میگذرد بیآنکه وی نیاز داشته باشد که لحظههای بسیار کوتاه آن
را هر دم با انواع و اقسام واقعیاتی که پیاپی رخ میدهند پر کند.
تمدن همراه با تحرک بیشتر، همسانی و همشکلی بیشتری نیز به بار میآورد؛ زیرا همین
تمدن است که کار یکنواخت و پیوسته را بر بشر تحمیل کرده است. زندگی ما در برابر
عناصر تازه و پیشبینی نشده آمادگی کمتری دارد، ضمن آنکه در عین حال، به علت
ناپایداری بیشترش، بخشی از امنیت لازم برای شادمانیهای ما را نیز از آنها میگیرد.
دستگاه عصبی ما لطیفتر شده، بسیاری از عوامل برانگیزاننده که در گذشته مطبوع بودند
دیگر از حد طاقت ما درگذشتهاند. امروز ما اگرچه در برابر خوشیهای بیشتری حساس
شدهایم اما به همان نسبت دردهای بیشتری را هم حس میکنیم. حساسیت بیشتر ما در
شرایط کنونی عامل مساعدی برای سعادت ما نیست و نقطهی مقابل آن است.
ــ دورکیم، تقسیم کار
| رای: |
at
11/06/2009 08:48:00 AM
0
نظر
برچسبها: دیگران
بازی خوب
بازیهای مقدماتی جام جهانی فوتبال 2006 بود و تیم ملی ایران خوب بازی نمیکرد،
اما نتیجه میگرفت و بالاخره صعود کرد. سرمربی وقت تیم ملی (برانکو) هم همیشه استدلال میکرد
که بازی خوب مهم نیست، مهم این است که نتیجه بگیریم. اما بعد از آن هم خوب بازی
نکرد تا رسید به جام جهانی و این بار شانس نیاورد که نتیجه بگیرد و یکی از
ضعیفترین تیمهای حاضر در جام لقب گرفت. یکی از کارشناسان فوتبال بعد از آن
میگفت: "ما خودمان را کشتیم تا به سرمربی تیم بفهمانیم که خوب بازی کردن مساوی است
با خوب نتیجه گرفتن، با رضایت تماشاگر، با موفقیت. این دو از هم جدا نیست."
جنبش سبز هم باید خودش را بکشد تا به همه حالی کند که دموکراسی و
ناسیونالیسم مدنی به نفع همه است. که هر کس حتی اگر فقط به فکر آب و نان هم هست،
راهش این است. جنبش باید نشان دهد که فقط برای اهالی بالای پارکوی نیست
+، برای یک اقلیت اشرافی نیست
+، برای همه
است. که "ما به دنبال آیندهای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را
خیابان کتک زده است، سعادتمندتر، معنویتر، سالمتر و زیباتر از امروز زندگی کند."+
اگر نتیجه در فوتبال یک شاخص عینی است، معادل این شاخص در حکومتداری هم پیشرفت و
رفاه است. تمام ادعای حاکمان این است که هم دین میدهند و هم دنیا به ما. هیچ کس
نمیتواند بگوید که دنیا را رها کنید و دین را بچسبید که حتی خدا هم به پستی و
حقارت رضا نیست. اما حاکمان باید بدانند که نمیشود همیشه بد بازی کرد و نتیجه را
خوب نشان داد. راه خوب نتیجه گرفتن، خوب بازی کردن است. جنبش سبز باید نشان
دهد که دنبال بازی خوب است، دنبال نتیجهی خوب.
| رای: |
at
11/05/2009 09:04:00 AM
1 نظر
برچسبها: سیاست
هزاران یاد 14
دیروز از روی پل چوبی
که رد میشدیم، یک آن به پایین نگاه کردم... یادم افتاد که وقتی کوچک بودم، چقدر از
اینکه از روی پل رد بشویم، ذوق میکردم. میگفتم از لبهی پل رد شویم که از آنجا
سرک بکشم و پایین را با زاویهای نادر، نگاه کنم. یادم افتاد هر وقت از نزدیک یک
پل میشدیم به بابا میگفتم که از روی پل رد شویم و وقتی میشنیدم راهمان از کنار
پل است، ناراحت میشدم. یادم افتاد که مدتها بود از روی پل رفتن، لذت
نبرده بودم. یاد ِ "از یاد رفتهها" افتادم.
| رای: |
at
11/04/2009 10:20:00 AM
0
نظر
برچسبها: هزاران یاد
سریالهای تازه
در راستای پخش سریالهایی چون صاحبدلان، بیگناهان، رستگاران، دلنوازان و خستهدلان
پیشنهاد ساخت سریالهای زیر داده میشود:
آشوبگران، بازداشتشدگان، کشتهشدگان، احیاشدگان، و البته جامعهشناسان.
| رای: |
at
11/03/2009 06:03:00 PM
4
نظر
برچسبها: زندگی روزمره
جفت طاق آید گهی، گه طاق جفت
هر روز خبر تازه میآید. از بازداشت، احضار، تعلیق،
حکم، اخراج و... . آرامش
دانشکده در خطر است و شاهد
قربانی شدن دانشجو در
سکوت استاد هستیم. همهی این محکومین را دور یا نزدیک میشناسم. وجه مشترک همهشان
نجابت است و دلسوزی برای وطن. میدانم که جای نصیحت و هشدار نیست که
گوشی شنوا نیست. اما
کج میروید آقایان. اهل کعبه نیستید و ره ترکستان گرفتهاید. راه را گم کردهاید و
چاه میجویید.
یاد آن قصهی مثنوی میافتم. داستان شیر و نخجیران که هر روز به قرعه، قسم هر روز
شیر را تعیین میکردند تا شیر دیگر از پی صید نیاید. تعجب نمیکنم اگر روزی بر در و
دیوار دانشگاه اطلاعیه زدند که به قرعه نفر بعدی را انتخاب کنید و برای ما بفرستید،
وگرنه روزگارتان سیاه میشود از ناامنی و ترس.
چاه مُظلِم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جملهی عالمان
هر که ظالمتر چهش با هولتر
عدل فرمودست بتّر را بتر
ای که تو از ظلم چاهی میکَنی
از برای خویش دامی میکُنی
گرد خود چون کرم پیله برمتن
بهر خود چه میکنی اندازه کن
مر ضعیفان را تو بیخصمی مدان
از نبی ذا جاء نصرالله خوان
گر تو پیلی خصم تو از تو رمید
نک جزا طیراْ ابابیلت رسید
گر ضعیفی در زمین خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
گر بدندانش گَزی پر خون کُنی
درد دندانت بگیرد چون کنی
...
ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بد مستی تو
آن توی و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن دم تار لعنت میتنی
در خود آن بد را نمیبینی عیان
ورنه دشمن بودیی خود را بجان
حمله بر خود میکنی ای ساده مرد
همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
| رای: |
at
11/01/2009 06:17:00 PM
1 نظر
برچسبها: زندگی روزمره
پایان هزاره
من این وبلاگ را دوست داشتم.
با همه پستی و بلندیهایش. چه آنگاه که نوشتهام تحسین دوستی را برانگیخت چه آنگاه
که آنقدر بیمایه نوشتم که لایق یک کامنت هم نبود.
من این وبلاگ را دوست داشتم. چه آن وقتی که خلوتکدهای بود و یکی دو خواننده بیشتر
نداشت، چه حالا که شلوغتر شده و دیگر مثل سابق محرم نیست.
من این وبلاگ را دوست داشتم. هر کلامی که بر آن نگاشتم برایم دریایی از حس و خاطره
میآورد. من در این وبلاگ جاری بودم. من بودم که شکلش دادم. نزدیکترین بود به احساساتم.
غم من غمگینش می کرد و نشاطم شادش. من که بر میآشفتم او می آشوبید و من که آرام بودم
او آرام میگرفت.
این
هزارمین پست این وبلاگ است. هزار پست در 1960 روز.
همهی نوشتهها را جمع میکنم در یک فایل و میدهم به یک نرمافزار تا ببینم کدام کلمهها را بیشتر به کار گرفتهام
(با حذف کلمات بیمعنی و کممعنی):
| تعداد | تعداد | تعداد | |||
| مرد | 105 | یعنی | 162 | است | 2096 |
| وطن | 104 | توان | 162 | با | 1632 |
| نظام | 104 | کم | 160 | من | 1164 |
| حکومت | 103 | بودم | 159 | هر | 1050 |
| نشان | 103 | شما | 159 | همه | 1006 |
| غم | 102 | دوم | 154 | بود | 993 |
| زیر | 102 | مثلا | 150 | ما | 973 |
| حق | 102 | میان | 148 | اما | 827 |
| برنامه | 102 | بین | 148 | تو | 810 |
| علم | 101 | کس | 148 | نه | 664 |
| نوشته | 101 | جا | 147 | اگر | 628 |
| آزادی | 100 | خدا | 145 | نیست | 568 |
| جهان | 100 | بي | 144 | باید | 565 |
| ایرانی | 100 | جای | 144 | جامعه | 492 |
| گفتم | 100 | البته | 143 | او | 408 |
| تاریخ | 99 | اصلا | 140 | دست | 378 |
| شوند | 99 | هنوز | 139 | حرف | 341 |
| جان | 99 | تمام | 137 | هیچ | 339 |
| انجام | 98 | دولت | 135 | دارد | 338 |
| آمد | 97 | ولی | 135 | کار | 318 |
| جنگ | 97 | احساس | 135 | فکر | 306 |
| دین | 97 | پیدا | 134 | روز | 304 |
| معنی | 97 | سیاسی | 134 | آدم | 303 |
| بهتر | 96 | دارند | 133 | مثل | 302 |
| شروع | 95 | جز | 132 | دل | 299 |
| نیز | 95 | دور | 132 | راه | 297 |
| جمله | 95 | دنبال | 132 | مردم | 296 |
| رمان | 94 | یاد | 131 | خیلی | 296 |
| دسته | 94 | بزرگ | 130 | گفت | 287 |
| زیاد | 94 | تعریف | 129 | انسان | 278 |
| بد | 94 | بقیه | 129 | چرا | 278 |
| مرا | 94 | آخر | 129 | حالا | 276 |
| کلی | 94 | بچه | 127 | دوست | 274 |
| پا | 94 | کسانی | 126 | فقط | 263 |
| باد | 94 | زمان | 125 | وقت | 260 |
| انتخاب | 93 | امروز | 123 | زندگی | 259 |
| گفته | 93 | دنیا | 123 | کسی | 254 |
| درد | 93 | نيست | 122 | سال | 253 |
| وبلاگ | 93 | عنوان | 122 | نظر | 251 |
| کدام | 92 | نبود | 122 | چون | 248 |
| هنر | 92 | کاری | 121 | تنها | 247 |
| گوید | 91 | نژاد | 119 | بیشتر | 247 |
| هيچ | 91 | دیگران | 119 | شاید | 246 |
| بالا | 91 | بودند | 118 | وجود | 245 |
| جدید | 91 | گل | 118 | ایران | 241 |
| رفت | 90 | آب | 118 | اول | 239 |
| زمین | 90 | خاطر | 117 | حتی | 239 |
| طور | 89 | چشم | 117 | مورد | 232 |
| انقلاب | 89 | گروه | 117 | پیش | 227 |
| کشور | 89 | احمدی | 116 | بار | 224 |
| استفاده | 89 | تواند | 116 | بودن | 223 |
| نباید | 89 | داشت | 115 | شدن | 215 |
| خوش | 89 | اصلاح | 115 | هست | 214 |
| طرف | 88 | مرگ | 114 | باز | 213 |
| چنین | 88 | مهم | 114 | خوب | 211 |
| داری | 88 | جمع | 114 | باشه | 209 |
| پشت | 87 | نگاه | 114 | قرار | 205 |
| بعضی | 87 | ندارد | 113 | دارم | 204 |
| هزار | 86 | خواهد | 113 | هستند | 204 |
| لحظه | 86 | سوال | 113 | بازی | 191 |
| فیلم | 86 | قدرت | 111 | همیشه | 189 |
| شکل | 85 | راجع | 111 | عشق | 185 |
| مقابل | 85 | درست | 109 | پس | 184 |
| فرهنگ | 84 | موقع | 109 | حال | 180 |
| گم | 84 | سه | 109 | نفر | 174 |
| نام | 83 | چقدر | 107 | شناسی | 174 |
| غیر | 83 | اگه | 107 | کتاب | 173 |
| سیاست | 83 | صحبت | 107 | انتخابات | 170 |
| اندیشه | 83 | آید | 106 | شب | 170 |
| فاصله | 83 | شعر | 105 | اجتماعی | 165 |
| رای: |
at
10/11/2009 07:13:00 PM
18
نظر
برچسبها: شخصی
پیشرفت یا بومیگرایی، عقبماندگی یا غربزدگی؟
در رشته
جامعهشناسی درسی با عنوان اندیشه متفکران مسلمان داریم. استاد، در این کلاس
کرارا از عبارت تمدن اسلامی استفاده میکند. اما مفهوم تمدن تا آنجا که من میدانم در حیطهی فلسفهی تاریخ
مطرح شده است و نه جامعهشناسی. حتی هانتینگتون آن را به سمت سیاست سوق داد. و
همیشه نسبت به استفادهی از این مفهوم انتقادات فراوانی وجود داشته است چرا که اولا
هیچ تعریف دقیقی ندارد و ثانیا استفاده از این مفهوم کمکی به درک تفاوتها و
ماجراها نمیکند.
اما نکته اینجاست که اساسا ارائهی یک چنین درسی، چارهای برای استاد نمیگذارد جز
توسل به چنین مفهومی. چرا که مثلا من و ابنخلدون هیچ ربطی به هم نداریم، جز اینکه
او مسلمان بوده است و من نیز (حتی این مهم نیست که ایرانی نبوده و اتفاقا ضدشیعه
بوده است). و اینکه این مفهوم خود به خود ما را به جایی که میخواهد میرساند. خیلی
طبیعی است که وقتی ما مدام از تمدن اسلامی سخن میگوییم، نتیجهاش این بشود که باید
برویم و احیایش کنیم و آن را در مقابل تمدن غرب قرار دهیم. بنابراین استفاده از این
مفهوم بیشتر ما را به سیاست سوق میدهد تا علم.
ادوارد سعید با استفاده از
نظریه فوکو تولد شرق به مثابهی دیگری غرب را در آثار شرقشناسان نشان میدهد که
این دیگری بیش از آنکه واقعیتی طبیعی و عینی باشد محصول تخیل شرقشناسان ِ
غربی بود و در واقع غرب در تضاد با این هستی برساخته توانست هویت خود را به وجود
آورد و آن را حفظ کند. اما آنچه در جوامع شرقی در اواخر قرن نوزدهم پا گرفت نوعی
شرقشناسی وارونه (غربشناسی) در پاسخ به شرقشناسی بود؛ گفتمانی که روشنفکران
شرقی با آرزوی پردازش هویتی حقیقی و اصیل برای خود به کار بردند البته با وامگیری
همان اصول هستیشناسانه و شناختشناسانه غربی یعنی با پذیرش بی چون و چرای
تفاوت هستیشناختی ذاتی شرق و غرب و جدا کردن غرب و شرق به عنوان
کلیتها، قلمروهای مشخص، شعورمند و یکپارچه.
از آنجا که شرقشناسی وارونه به تفاوتسازی گرایش دارد به پرورش احساسات
بومیگرایانه و ناسیونالیستی کمک میکند. بومیگرایی در پاسخ به استعمار
و امپریالیسم غربی به کنار گذاشتن الگوهای غربی حکم میکند و جهانشمولی نظریههای
علوم اجتماعی غربی را هم زیر سوال میبرد.
مهرزاد بروجردی (در کتاب
روشنفکران ایرانی و غرب) با استفاده از این زمینه میگوید که در پنجاه سال
اخیر، نه عقبماندگی که غربزدگی مسئلهی اصلی روشنفکران ایرانی میشود و به
تبع آن راه حلی که پیش رو مینهید بازگشت به خویشتن ذیل گفتمان
بومیگرایی-اسلامگرایی و ترک غرب بوده است.
درگیریهای اخیر در ایران را در یک سطحی از انتزاع میتوانیم به درگیری میان دو
اندیشه پیشرفت یا بومیگرایی تعبیر کنیم. دقیقتر بگوییم، میان دو اندیشه که اولی
به تعریف پیشرفت ذیل بومیگرایی و دومی به تعریف بومیگرایی ذیل پیشرفت
میپردازد. جنبش سبز به اندیشهی دوم تعلق دارد. کسانی که بیشترین انتقادشان این
است که ادامه روند کنونی (انزوا و ماجراجویی در عرصه بینالمللی، بیدرایتی و
بیتوجهی به تخصص و شایستهسالاری و...) جز عقبماندگی بیشتر برای کشور، نتیجهای
نخواهد داشت. البته اینها به حفظ سنتها و آیینها و نمادهای ملی و مذهبی هم اهمیت
میدهند اما اصالت را به پیشرفت میدهند. در مقابل کسانی هستند که اگر ما
عقبماندهایم تنها به این دلیل است که در مقابل دشمنان عقب نشستیم و پیشرفت در
گروه مقابله با دشمن و بومی شدن است.
| رای: |
at
10/10/2009 06:32:00 PM
3
نظر
برچسبها: جامعه شناسی, سیاست
امسالیا
پارسالیا
محسن حاجیلو (آلبرتا)، هدی وزیری
(تگزاس)، بهار قراباغی (بوستون)،
سیاوش رشیدی (USC)، عباس محرابیان (واترلو)، مهشید یاسایی (مکگیل)، فائزه ملکوتی (بوستون)، مرتضی زادیمقدم (MIT)،
فرزاد انوشهپور (؟)، نیما هزار (UBC)، امین یزدانی (SFU)، مینا
درود (یوسیدیویس)، امین دهش (LSE)
پ.ن: کسی جا مونده؟ این پایین بنویسید.
| رای: |
at
10/08/2009 11:09:00 AM
4
نظر
برچسبها: متفرقه
شیخ هایدگر قمی!
بیانیه تحلیلی دفتر فرهنگستان
علوم انسانی قم پیرامون تحول در علوم انسانی را بخوانید. اولین چیزی که در این
بیانیه با آن مواجه میشویم، تکرار روایت
هایدگری از غرب است
که همیشه دستمایه غربستیزان وطنی بوده است. اما آنها حتی هایدگر را هم درست
نفهمیدهاند و بیشتر به تکرار بعضی حرفهای او آنچنان که خودشان بخواهند بسنده
میکنند.
یوسف اباذری میگوید +:
هایدگر عصر جدید را عصر بیخدا قلمداد میکند. البته این به معنی از بین
رفتن دین نیست بلکه صحبت بر سر تبدیل آن به یک تجربه دینی است. متاسفانه برخی از
هایدگریهای ما از بحث اومانیسم استفاده کردند و آن را به بیخدا شدن انسان جدید
ربط دادند و این مفاهیم ضربههای زیادی به ما زد که میگویند بشر جای خدا
نشسته است. این تعبیر غلطی است.
هایدگریهای وطنی به نکتهی مهمی توجه نکردهاند، اینکه بیخدا شدن که هایدگر از آن
میگوید با بیدین شدن متفاوت است. هایدگر میگوید عصر جدید، عصر بیخداست و
نمیگوید که انسان جای خدا نشسته است. اما هایدگریهای وطنی، علوم انسانی و علوم
اجتماعی را حاصل نشستن انسان جای خدا میدانند و به همین خاطر آن را تحقیر
میکنند و با آن به عناد برمیخیزند.
ریچارد رورتی در مقالهی
هایدگر و کوندرا و دیکنز (مجلهی ارغنون) مینویسد که فلاسفه همیشه مایل به
ماهیتگرایی بودهاند، اینکه نظریه را جایگزین روایت کنند. این موضوع مخصوصا هنگام
مقایسه بین فرهنگهای مختلف خود را نشان میدهد. جایی که غرب تحت تاثیر نیچه و
هایدگر به عنوان ساختار و نه ماجرا تعریف میشود. رورتی میگوید که آثار هایدگر
پیام نهایی غرب به جهان نیست. او از تفکر مابعدهایدگر سخن میگوید که غرب را به
صورت ماجرایی پیوسته مطرح نمیکند.
اما این غربستیزان وطنی را تفکر هایدگری خوشتر آیو...
| رای: |
at
10/07/2009 10:07:00 AM
0
نظر
برچسبها: اندیشه
